سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
آسان وب سایت

دریاچه ی قو
 
قالب وبلاگ

صداقت، صمیمیت، گشاده رویی، وفای به عهد و نجابت

از ویژگی های مردی به نام علی گنج کریمی هستند.

امیدوارم همکاران جدید او، قدر صفات انسانی او را بدانند...

علی گنج کریمی

تمام شب، به رسم مهربانی

کنار شاخه های شمعدانی

من و گنجشک ها ماندیم، پس تو

اگر می خواستی می شد بمانی


[ شنبه 93/9/15 ] [ 12:47 عصر ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]

دوباره پرپرِ یک دشت لاله

به روی نی، سرِ یک دشت لاله

من و باران، من و مُشتی دوبیتی

من و چشم تر یک دشت لاله

لاله


[ یکشنبه 93/8/4 ] [ 1:49 عصر ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]

 

دوستان عزیزم سلام! چند سوال خیلی ساده:

 

نگاهم کی غریب و بی‌وطن شد؟ 

دلم کی لاله‌ی خونین بدن شد؟

سر از گنجشک‌هایم کی بریدند؟

گلویم کی شهید بی‌کفن شد؟

 

سر از گنجشک‌هایم کی بریدند؟


[ پنج شنبه 93/7/3 ] [ 6:33 عصر ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]

تقدیم به گنجشک‌های غزه

 

ببین در فصل گل‌چیدن چه کرده‌ست
ببین با تو، ببین با من چه کرده‌ست
ببین با این‌ همه گنجشک کوچک
هواپیمای بمب‌افکن چه کرده‌ست!

 

 

 


[ سه شنبه 93/5/21 ] [ 12:2 عصر ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]

 

دوستان عزیز و همکاران خوب من! سلام

نمی‌دانم این یادداشت را از سر درد می‌نویسم، یا از سر بی‌دردی. دوستان خوبم، همکاران مهربانم! کانون با مربیان زحمت‌کش، پرجوش و خروش، از خودگذشته و تأثیرگذار خود کانون است. درخت کانون با همین شاخ و برگ‌هاش، ریشه در دل کودکان و نوجوانان دوانیده است. هر کدام از این ساقه‌ها اگر بشکنند، اگر بخشکند، اگر بیفتند، درخت کم کم طراوت خودش را از دست می‌دهد. خشک می‌شود و بی‌برگ و بار. هر کدام از مربیان کانون شاخه‌ای از این درخت تناور است. وقتی یک مربی از جمع مربیان کانون کم می‌شود، حادثه‌ای اتفاق افتاده است تلخ... تلخ... و ما، همه‌ی ما، این را می‌دانیم. درخت کانون استان قم در یکی دو سال گذشته شاخه‌های زیادی را از دست داده است. دوستانی از ما کم شده‌اند که هر کدام از آن‌ها سال‌های سال در این خانه‌ی آباد، خاک‌ها خورده‌اند، بذرها کاشته‌اند، تلاش‌ها کرده‌اند، دویدن‌ها دویده‌اند، عرق‌ها ریخته‌اند، از دانش، تجربه، هنر و عشق خود خرج‌ها کرده‌اند. تلخ و شیرین‌های کانون را چشیده‌اند. همه‌ی ما شاهد بوده‌ایم که چگونه پا به پا و شانه به شانه‌ی ما جاده‌های دشوار را در روزهای دشوارتر طی کرده‌اند. می‌دانیم که هر کدام از آن‌ها در دل اعضای کانون استان‌مان چه جایگاهی داشته‌اند و چه خاطرات فراموش ناشدنی در سینه‌ی بچه‌ها به جای گذاشته‌اند.

رفتند... گم شدند، مثل گم شدن یک پرنده در دل آسمان و هیچ از آن‌ها در ذهن ما نمانده است. رفتند... و ما فراموش کردیم بودنشان را... نکردیم؟ امروز وبلاگ‌های مراکز استان را مطالعه می‌کردم(بیش از 15 وبلاگ) به وبلا‌گ‌های شخصی همکاران هم سری زدم... اما دریغ، دریغ از یک اسم، یک عکس، یک خاطره، یک خبر، یک خداحافظی حتا. دریغ از یک نشان، یک نشانه‌ی کوچک... چرا این همه فراموش‌کار شده‌ایم؟ چرا فراموش کرده‌ایم؟ دوستان من! ما مربی هستیم، کانونی هستیم و صدها تریلی ادعای مهر و مهربانی و صمیمیت و دوست داشتن و... داریم. وبلاگ‌های ما سرشار از این کلمات خوب هستند. اما... نمی‌خواهم کسی را محکوم کنم، کسی در رفتن کسی مقصر نیست، (یا اگر هم هست، کار من نیست شناسایی راز گل سرخ) که هر کس رفته به انتخاب خودش رفته است. من اول با خودم هستم... با خودم، با خودم، با خودم، با خودم... و از خودم خجالت می‌کشم، از خودم، از خودم، از خودم، از خودم... و دوست دارم در خودم ویران شوم... در خودم، در خودم، در خودم، در خودم... اما دریغ! دریغ که پایم سُست است، دستم می‌لرزد، می‌ترسم دوستان! می‌ترسم! ترس نان دارم... نان... نان... که اگر نبود شاید می‌توانستم از دوستانم یادی کنم... به یک "یادشان به خیر..." می‌ترسم  از موقعیتم، از پُستم، از نامم. می‌ترسم که اگر بنویسم: «همکار سال‌های سال من! خانم مربی! حالا که داری می‌روی پس: خداحافظ! خداحافظ با همه‌ی خاطرات خوبت!» اتفاق بدی برای من بیفتد.

ای کاش فراموش‌کاری (یا محافظه‌کاری) در کانون استان "من" سُنت نمی‌شد، کانون استان "ما"، جایی که اسم آن را گذاشته‌ایم "ایوان آفتابگیر یاس‌ها و یاسمن‌ها". ای کاش سال‌های دور وقتی اولین‌ها از کانون استان ما رفتند، به راحتی بر میز کارشناسی استان تکیه نمی‌دادم و... و حداقل به آن‌ها می‌گفتم بدرود... بدرود!

 

و یک "دوبیتی گنجشکی" که سنت دیرینه‌ی این وبلاگ است:

سراغ از بال تو، من می‌گرفتم

سرت را روی دامن می‌گرفتم

تو گنجشکی،

شکسته‌بالی‌ات را

خودم باید به گردن می‌گرفتم


[ پنج شنبه 93/3/1 ] [ 2:23 عصر ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]

تار

در سوگ محمدرضا لطفی

محمد رضا لطفی

نمی‌گویم بیا بسیار بنواز

تمام شب بمان بیدار، بنواز

دلم اندازه‌ی گنجشک تنگ است

برایم یک دوبیتی تار بنواز


[ جمعه 93/2/26 ] [ 12:30 صبح ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]

آسمان

آسمان

تو که بال و پر پرواز داری

پر از گنجشک‌های بی‌قراری

اگر توفان بیاید آسمان را

کجای بال‌هایت می‌گذاری؟


[ سه شنبه 92/5/15 ] [ 6:6 صبح ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]
[ شنبه 91/11/7 ] [ 11:36 صبح ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]
سلام.
اولین دفتر از دوبیتی‌های گنجشکی با عنوان خدا تسبیحی از گنجشک دارد
که مجموعه‌ای است از 1-40 دوبیتی 
در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسید.
...و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب می‌ریزد پایین، اسب‌ها می‌نوشند.

خدا تسبیحی از گنجشک دارد

دفتر دوم این دوبیتی‌ها را به زودی به ناشر دیگری خواهم سپرد.
مدتی نبودم، هر چند روزهای پر فراز و نشیبی را سپری کردم، ولی سنگ نبودم...

یک دوبیتی گنجشکی جدید بخوانید:

تو هم مثل دل من بی‌قراری 
صبوری، ساده‌ای، چشم‌انتظاری
تو را هم عاشقانه دوست دارم
تو با گنجشک‌ها فرقی نداری


[ پنج شنبه 91/8/4 ] [ 1:32 عصر ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]

هواپیما

سفر

شب

شهر

من

ساک

دو شیشه ادکلن، یک پیرهن ساک

دل من، خالی از دلبستگی‌ها

پر از گنجشک‌های بی‌وطن،

ساک


[ جمعه 91/4/9 ] [ 1:3 صبح ] [ سید حبیب نظاری ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 73
بازدید دیروز: 283
کل بازدیدها: 207774