دریاچه ی قو
زیاد گریه میکنم. گاهی با بهانه، گاهی بیبهانه. هر چند معتقدم که برای گریه همیشه بهانه هست، در روزگاری که هستیم.گاهی که بهانه کم دارم کافی است فقط به عکس کودکی کنار پدر شهیدش نگاه کنم تا چشمهایم تر شوند. به همین راحتی!
این عکس و این عکس همیشه بهانههای خوب من بودهاند.
این روزها اما بهانهی جدیدی به مجموعهی بهانههای من افزوده شده است برای این که به حال خودم گریه کنم.
شهید احمدی روشن و گنجشکش

من و تکراری از «من، من...» مسافر!
من و آواری از ماندن مسافر!
تو و پرواز با بال شکسته
دل گنجشکها روشن مسافر!
..................................................
عکس دیگری از شهید و گنجشکش
دوبیتیهای عاشورایی من در وبلاگ از این دست
باران

مروری تازه کن بال و پرت را
غم گنجشکهای دفترت را
گریبان چاک کن، بگذار باران
بخواند زخمهای پیکرت را
دوبیتیهای عاشورایی بنده ار اینجا بخوانید
شب

صدای جیکجیکی نیست در شب
نمیدانستم اینجا اینقدر شب...
تو و گنجشکهای خستهی شهر
کجا آرام میگیرید هر شب؟
...............................................................
یک رباعی گنجشکی از بهرام نوری گندم آباد
و مهربانی ژوهانس کلیماکوس عزیز
طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ |