تمامم کن
صدا کن مردنم را
بیاید این دو چشم روشنم را
ببندد، زودتر، اما ببخشد
به گنجشکان گل پیراهنم را
.................................
یک غزل گنجشکی بخوانید از
دریاچه ی قو
تمامم کن
صدا کن مردنم را
بیاید این دو چشم روشنم را
ببندد، زودتر، اما ببخشد
به گنجشکان گل پیراهنم را
.................................
یک غزل گنجشکی بخوانید از

خبر از یک بهار آشنا نیست
کسی حتا نمیپرسد: «چرا نیست؟»
اگر دست من و گنجشکها بود...
ولی دست من و گنجشکها نیست

میان این همه فریاد در شهر
نمیپیچد صدای باد در شهر
اگر دست من و گنجشکها بود
درخت از پا نمیافتاد در شهر

دوبیتی، چشمهایم را امان داد
به گنجشک درونم آشیان داد
در آورد از تنم پیراهنم را
به باران زخمهایم را نشان داد
.............................................
دوبیتیهای عاشورایی را در وبلاگ از این دست بخوانید
طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ |